سرنوشت
باز باید سرنوشت از سر نوشت
ميگويند : نخستين عشق که در شباب زندگي وجود انسان را فرا ميگيرد هرگز فراموش شدنِ نيست و آتش سوزاننده آن عقل و دين انسان را پايمال ميکند. من ميگويم :که عشق از نخستين روز تا واپسين دم مرگ بشر را چون شمعي فروزان زنده نگه ميدارد و نشاط و شادماني به او ميبخشد دل بي عشق انسان را به ديار جنون ميبرد و بلاي دل صاحبدلان عشق است ولي همين بلا سرمستي دل انگيزي دارد که شايد از سرچشمه حيات ابدي فروزندگي خاصي را گرفته و منعکس ميکند نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم برای عزیزترینم..... می نویسم برای تو که دوستت دارم برای تو که معنای واقعی عشق ودوست داشتن را با قلب پر از عشقت در ذره ذره ی وجودم نهادی. از عمق قلب پاک وعاشقم می نویسم ...... برای تو که گرما بخش وجودمی..... ای عشقم...... تو را می خواهم وعاشقانه دوستت دارم.
و روزي خواهم مرد بي هيچ سوال همانگونه كه ديگران نيز مردند ، پوسيدند خويش را رهانيدند و يا رهانيدنشان من نيز خواهم مرد و آنگاه سلامي خواهم نمود بر تو بر تو اي تدبیرگر خورشید و ماه و مي دانم كه خواهي پذيرفت سلامم را و چشم آن دارم كه بر لبانت تبسمي باشد هرچند کوچک هرچند کوتاه می دانم که مرا از حسابت گریزی نیست مي دانم كه دركفران كفرهايم خواهم سوخت اما بر خود زحمت منه! من خويش بي هيچ حساب به اسفل السافلينت رجوع خواهم كرد اما اگر روزي روزگار دوزخم به سر آمد و خواستي مرا در بهشت راهي دهي و بر من منت گذاري و گويي كه چه مي خواهي؟ هيچ از تو نخواهم خواست نه بهشت و نعمتهايش نه شراب و ميوه هايش و نه حور هاي سيه چشمش را ! تنها يك چيز از تو خواهم خواست و آن كوچك اتاقيست خالي جايي كه بتوانم تنهايي هايم را در بر بگيرم با گليمي پلاسيده و كهنه و تكه نان و كاسه ي آبي مرا كفايت مي كند و تنهايي بزرگترين آرزوي من خواهد بود تنهاي تنها تنها بي هيچ كس و تو ديگر نگران من مباش من خويش در آغوش غم هايم بر روي تعفن اسب ها خواهم خوابيد
ای خـدا، ای خـدا، ای خـدا دیـگه دنیا واسـه من تـاریکه زندگی کوره ، رهی باریکه آخـر قصـه ی مـن نـزدیـکه این منـم از همه جا وا مانده از همــه مــردم دنیـا رانـده رانـده و خسـته و تنها مانده ای خـدا، ای خـدا، ای خـدا عشــق بـی غـم تـوی خـونه خـنـده هـای بـچـــــه گـونـه بـــه دلـــــــــم شـــــد آرزو بــــــازی عمــرم و باختــم کـــــاخ امیــدی که ساختـم عـــاقبت شــــد زیـــرو رو ای خـدا، ای خـدا، ای خدا اقرا باسم ربك الذي خلق... بخوان! ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم. صدا پاسخ داد: ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت......... و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند. ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم! پيداست غم عشق تو از رنگ نگاهم زندگی چون گل سرخی است پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چینیم خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان صفایی بده سیمایت را و اگر فرصت بود کفش ها را بکن و آب بزن پایت را غیر از این چیزی نیست زندگی... آینه ای شفاف است تو اگر زشت و یا زیبایی تو اگر شاد اگر غمگینی شادیت را در یاب چون گل عشق بتاب تا در آینه هستی، گل هستی باشیاولین عشق
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید



سوگند به چشمان تو حاشا شدني نيست
بي مرحم اعجاز نگاه تو عزيزم
اين کهنه ترين زخم مداوا شدني نيست
بعد از تو نبندم دل به کس آري
عشق دگري در دل من جا شدني نيست
باور بکن اين زندگي اندر منظر من
بي منظر چشم تو زيبا شدني نيست
افسرده ترين است دلم بي تو بهارا
اين باغ خزان ديده شکوفا شدني نيست
يخ بسته وجودم ز زمستان جدايي
برف غمت از دشت دلم پاک شدني نيست
گفتم ببرم خاطره ي عشق تو از ياد
هر چند که کوشيده ام اما شدني نيست
ديريست به دنبال تو ميگردم و افسوس
اين گمشده انگار که پيدا شدني نيست...
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |




